ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

شیطنتهای فسقلی خونه ی ما!

شلام به همگی.یک هفته س که دالم به بریم میگم بِییم.تازه چن بار هم به بابام گفتم رِدا بابی و به مامان هم میگم مامانی و مامی و مانی!!دیگه یاد گلفتم که دریا  رو درست بگم.به آره هم خیلی با ناز میگم آیه.جوجه رو هم یاد گلفتم.به خداحافظ هم میگم اُدادا .در جواب عموزنجیر باف هم میگم بَیِه .با اجی ثنا قطار بازی میکنیم و منم دو دو میگم . عاشق اینم که روزی چن بار با کالسکه بیام تو سالن و بلم تو اتاق. یه چیز دیگه :دو روز پیش از تخت آجی ثنا بالا لفتم و به یکی دیگه از آرزوهام لسیدم.حالا دیگه همه ی کتابها رو نیگاه موکونم و دست به همه ی چیزائی که از دست من اون بالا میذاشتن،میزنم. لباسها هم که از دست من در امان نیستن و روزی هزار بار باید ما...
17 ارديبهشت 1391

عمه و خاله شدن هم زمان مامانی!

عروسکهای قشنگم،بعد از تقریبا سه سال خدا یه نی نی کوچولو به زن دائی معصومه و دائی مهدی داده که انشااله تا آبان ماه به دنیا میاد و بالاخره منم عمه میشم .و بعد از حدود هفت سال خدا یه نی نی هم به خاله مهتاب و عمو عبداله داده که انشاله اون هم آذر ماه چشماشو رو به دنیای ما باز میکنه و من بعد از هفت سال بالاخره خاله میشم. الهی من فدای دوتاتون بشم .از صمیم قلبم براتون آرزوی سلامتی میکنم. این وسط کلی خوش به حال ثمین میشه چون هم با امیرعلی میتونه همبازی باشه هم با بچه های دائی مهدی و خاله مهتاب.چه آتیشی بسوزونن وقتیکه دور هم جمع بشن!                   &...
16 ارديبهشت 1391

آرزوی قشنگ ثنا طلا

سلام شیرین دخترک های مامان.جونم براتون بگه که ما جمعه شب ساعت یک و نیم رسیدیم خونه.صبح از زور خستگی نمیتونستم بلند شم.اما بالاخره بابا بیدارم کرد تا ثنا رو راهی کنم.شب هم رفتیم تمرین اسکیت.یکشنبه عصر رفتیم بازار و برای مربیهای ثنا کادوی روز معلم خریدیم.برای خانم خنکساری یه بشقاب چینی که روش الله نوشته شده بود و بسیار زیبا بود.برای کمک مربی ،خانم حیدری یه گلدون چوبی بیضی شکل و برای مدیر و مربی زبان و مربی نمایش هم یکی یه شاخه گل.حالا موندم چطوری اینها رو صبح با خودش ببره .آخه بی نوا باید از 50 تا پله پائین بره!! یکی از دوستان جدیدمون ازمون خواسته بود که به وبلاگشون سر بزنیم و آرزوی خودمون و بچه هامون رو بنویسیم.وقتی به ثنا گفتم یه آرزو بکن،...
13 ارديبهشت 1391

ثنا و ثمین در حافظیه

سلام به شیرین عسلهای خودم.امروز که پنجشنبه بود،عصر رفتیم بیرون.هوا عالی بود ،هوای حافظ کردیم و رفتیم حافظیه.اردیبهشت ،شهر شیراز واقعا زیبا و دیدنیه.البته بجز خیابونهای پر تردد و ساعتها در ترافیک موندن!چون این سه روز هم تعطیل بوده،مسافران زیادی هم به شیراز سفر کردن که خودش حال و هوای دیگه ای به شهر داده.بعدش هم رفتیم پارک آزادی و ثنا طلا اسکیت سواری کرد.و ثمین بلا هم که اینروزا ماشاله خیلی شیطون شده کلی اینور و اونور دوید و از پله ها با گفتن سه چهار، بالا و پائین میپرید(چون یک و دو رو ما میگفتیم حالا سه و چهار رو اون میگه)   این درب حرم امام علی ست که به دست هنرمندان شیرازی درست شده ...
8 ارديبهشت 1391

ما شیرازیم...

سلام به همگی.به خاطر تعطیلات سه روزه، اومدیم شیراز.خیلی دلم تنگ شده بود و عجیب دلم هوای شاهچراغ رو داشت.خوشبختانه سعادت نصیبم شد و امشب که شب شهادت بانو فاطمه ی زهرا بود رفتیم حرم.مراسم داشتند و بینهایت شلوغ بود.خوشبختانه ثنا و ثمین دخترای خوبی بودن و کلی نشستیم و لذت بردیم.توی صحن وقتیکه خدام حرم داشتند مراسم شام غریبان رو اجرا میکردند و نوحه میخوندن یه چیز خیلی عجیب بود . موهای تنم سیخ میشه وقتی بهش فکر میکنم.موقع نوحه سرائی همه ی کبوترهای حرم توی ضلعی که رو به مراسم بود جمع شده بودن و به پرواز درمیومدن.انگار که همه ی اونها هم با هم برای تنهائی امام علی و بچه هاش ماتم زده بودند و عزاداری میکردن!!این موضوع رو بابارضا و باباجون هم تائید...
7 ارديبهشت 1391

ثنا و ثمین در هفته ای که گذشت

سلام به روی ماهتون.عزیزای مامانی.ازوقتی برای ثنا جونم اسکیت ها رو خریدیم برای تمرین هر شب داریم میریم بیرون.البته کلاس اموزشی خودش روزهای زوج ساعت 8 تا 9 شبه.ولی ما هر شب میریم تا خوب راه بیفته.امشب خیلی خوب رفت و خودش هم خیلی ذوق و شوق داره.یکی از دوستای مهدش بنام راحیل،وقتی ثنا رو دید خوشش اومد و او هم ثبت نام کرد و حالا با هم هستن.علت تاخیرهام این بود.دوستان گلم به بزرگی خودشون ببخشن که دیر به دیر سر میزنم بهشون. امروز دندون شیری ثنا جون که حسابی لق شده بود توسط بابارضا کشیده شد.مبارکه عزیزم. ثمین خانوم هم که خدا بهش داده که هر روز پارک بره و توپ بازی کنه و ورجه وورجه و تاب تاب و... بالاخره موفق شدم موهای خانومی رو گوش خرگوشی بب...
4 ارديبهشت 1391

ثنا و ثمین و دندون هاشون

سلام به دخترهای خوشگلم.یه هفته ای میشه که یکی از دندونهای شیری ثنا لق شده.(دندون پائین جلو از چپ).دندونهاش خیلی ریز و کوچولو هستن.همه ی نگرانیم از اینه که نکنه دندونهای جدیدش خیلی بزرگ باشن و چون فکش هم کوچیکه فرم دهنش به هم بریزه.روز سوم عید هم دندون هفتم ثمین خانوم بیرون اومد(پائین از چپ)و اون هفته هم دندون هشتم رو دراورد.بیرون رویش هم گلاب به روتون خیلی زیاد شده.فکر کنم بازم قراره دربیاره.   دیروز ثنا چادرهاشون رو آورد تا نماز بخونن.ثمین کلی ذوق میکرد و هی با چادرش میچرخید.   چند روز پیش ثنا با یک تقدیرنامه اومد خونه.نمیدونم کی تو مهد نقاشی کشیده بودند که حالا اول شده بود.خودش هم خیلی یادش نیومد چی کشیده.خلاصه راجع به صر...
31 فروردين 1391

فرهنگ لغات ثمین کوشولو

از وقتی که از مسافلت بلگشتیم ،من خیلی شیطون تر شدم.همش دوست دالم به همه چی دست بزنم و از همه چی سر در بیالم. عاشق کلید و پریز شدم.مامانی خیلی مواظبه که من چیزی توی پریز برق فرو نتونم.آخه هر چیزی رو امتحان موکونم.سوئیچ ماشین لو هی درمیارم و میذالم سر جاش.کلیدهای خونه رو حتما باید بدن دستم وقتی در رو باز و بسته موکونن،والا سرو صدائی به پا موکونم که نگوووووو... عروسک میذالم تو کالسکه ی عروسکها و از اینور به اون ور هل میدم و کیف موکونم.تا حالا چند گاز از پاک کنهای آجی ثنا خولدم.یه روز مامانی دید که توی پوشکم،گلاب به روتون پر اکلیله و فهمید که من چسب اکلیلی های اجی رو که کنار تخت بوده خولدم!!! همچنان کنترلها رو محکم به زمین میزنم تا درش باز بشه و...
30 فروردين 1391

ثنا و ثمین و سفرنامه ی عید 1

سلام به دخترای گلم.حالا که دیگه تولدانه ی ثنا جون و خونه تکونی بعد از عیدمون رو پشت سر گذاشتیم،تقریبا وقتم ازاد شده و تصمیم دارم از خاطرات عید بنویسم.ولی چون زیاده در چند پست میذارم تا خسته کننده نباشه.جونم براتون بگه که فردای روزی که ثمین جون رو از بیمارستان مرخص کردیم،از 7 صبح تا 7 غروب من و بابا سر پا بودیم و مشغول بستن چمدونها و اشپزی و کارهای خونه و... بودیم.بالاخره 7 عصر از بوشهر زدیم بیرون.سر راه گفتیم بریم گناوه شاید چند دست لباس برای ثمین بخریم.اخه بچه م نصف شده بود و همه ی لباسهائی که براش خریده بودم گشاد شده بودن براش.ساعت 10 رسیدیم و همه ی مغازه ها داشتن جمع میکردن.فقط تونستم دو تا شلوار براش بخرم و یه کرم برای خودم.تنها حسن...
26 فروردين 1391

ثنا و تولد شش سالگی

دختر عزیزتر از جانم،ثنای مهربانم: روزها وروزها پشت سرهم گذشتن و دستای کوچولوی تو دارن بزرگتر می شن، حالا دیگه یه خانم کوچولویی که امسال مدرسه رفتن رو تجربه می کنی و الفبای زندگی رو با همون دستای کوچولو می نویسی. تو خانم کوچولوی مهربونی هستی که خانواده ما رو سه نفری و واقعی کردی و شیرینی مادر و پدر بودن رو به من وبابا رضا نشون دادی، می دونم خیلی جاها بی تجربه بودم و مجبور بودم کنار تو آزمون و خطا کنم ،اما تو همیشه یه دختر خوب، با استعداد و مهربون بودی. شش سال می گذره از شبی که تو رو اولین بار تو بغلم گذاشتن و من مادر شدم. امروز کنار هم توی آشپزخونه می ایستیم و واسه تولدت کیک درست می کنیم، فرداها کنار هم می شینیم و از چراهای زندگی با هم گپ...
19 فروردين 1391